به گزارش اندیشه معاصر؛ اینبار حوالی دل اهل زمین
چقدر عطر نفس هایت نزدیک تر است معبود عاشق پیشه ام
هر بار خوان محبت این ماه برایم توفیق میشود تداعی خاطراتی است از این جنس؛
بیاد مادرم می افتم که من و خواهر و برادرانم را
وقت سحر صدا میزد و ما که غرق خواب بودیم
تا از خواب دل بکنیم چقدر حرص میخورد
سفره را چیده بود غذا گرم و اول مینشست ما بخوریم
بعد هول هولی دو تا لقمه و یه استکان چایی و تمام
تمام کارهای خانه را بدون کوچکترین گلایه ای تنهایی
به دوش میکشید و ما باور میکردیم مادرم جنسش،عیارش
از کوههای استوار،درختهای تنومند است.
سحرهایی مثل اکنون چیزی درون ذهنم تکرار میشود
که بغضی در حنجره ام مینشاند
مادرم سالهاست حسرت یک سحری خوردن به دل مهربانش
مانده اخر تمام هستی اش به قرصهای رنگارنگی بند است
که هر روز مشتی از آنها را میخورد
دستهای مهربانت
چشمهای همیشه منتظرت
دل همیشه بی قرارت
آرزوهایی که حسرت شدند
موهایی که همه سپید شدند
صورت ماهی که زیر خط های چروک نشاطش را فراموش کرد
زانوهایی که آرزوی دیدن آن قامت رعنایت را برایم آرزو کرد
مهربان خدایم دلم در هوای کوی مهربان مادرم و آن روزهای
خوش سرمستی کودکانه پر میکشد
تو خوب میدانی عیار مادران از طلاست
پس به حرمت بانوی دو عالم
به حرمت این شب اول میهمانی خوان رحمتت
دل تمام مادران را فارغ از غم و تشویش کن
به وجود مبارکشان سلامتی ببخش..آمین
مادر خوبم مرا ببخش اگر خطی به بدی
بر دیوار شیشه ای دلت نگاشتم
بودنت کنار کوه استوار حیاتم،پدر
مستداممممممم…آمین
۱۴۰۰.۱.۲۵