16:42 - 1400/07/21

حال خوب؛ داستانی کوتاه از زهرا قربانی

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی اندیشه معاصر، زهرا قربانی در داستانی کوتاه نوشت: از پله های کافه کتاب پایین می‌روم. میدانم وارد برزخ می‌شوم و قرار است قفسه به قفسه کتاب ها ،دفتر ها ،بازی فکری ها، کارت پستال ها، میز و صندلی های سفید کافه آتش د...

حال خوب؛ داستانی کوتاه از زهرا قربانی

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی اندیشه معاصر، زهرا قربانی در داستانی کوتاه نوشت: از پله های کافه کتاب پایین می‌روم.

میدانم وارد برزخ می‌شوم و قرار است قفسه به قفسه کتاب ها ،دفتر ها ،بازی فکری ها، کارت پستال ها، میز و صندلی های سفید کافه آتش دلم را بیشتر کند. به اطرافم نگاه می‌کنم همه چیز همان طور که قبلا بود مانده است.

انگار زمان همان زمان است، ادم های کافه همان ادم ها، کتاب ها همان کتاب ها.

ناخوداگاه سر کج میکنم سمت میز و صندلی همیشگیمان. تو را میبینم که باز تنها نشسته ای و منتظرم هستی، می‌دانستم این توهمات یک روز کاری دستم می‌دهد.

به سمت میزمان می‌روم. اینبار جای تو مینشینم و رو دیوار های اطراف، بین یادگاری هایی که عاشق ها روی برگه های رنگی رنگی نوشتند دنبال دست خطمان میگردم. بعدِ چشم دوندن ها بالاخره برگه ی سبز را پیدا میکنم:

برنج صدری هاشمی شرق گیلان ۵ کیلویی

نای عشقم تشنه ی لبهای تو
خاموشم دور از تو و آوای تو…

یک آن سه سال زندگی ام در مقابل چشمانم رژه می‌روند که سوزش گونه‌هایم مرا به دنیای حال برمی‌گردانند با دستم خیسی چشم ها و گونه هایم را پاک میکنم و به سمت قفسه کتاب ها می‌روم. خاطرات سر جنگ باهم دارند که کدامشان بیشتر نبودت را به رخم بکشند.

دردی که گلویم را فشار میدهد را قورت میدهم و تمرکزم را روی پیدا کردن کتابی که مدتها دنبالش میگشتم جمع میکنم . با نوک انگشتانم جلد کتاب هارا لمس میکنم و زیر لب اسمشان را می‌گویم.

و بالاخره کتاب جلد قرمزی‌ام را پیدا میکنم. چیزی که قرار است حالم را بهتر کند در این کافه کتاب ممنوعه پیدایش کرده ام.

از قفسه کتاب ها برمیدارمش و با لحنی که تلفیقی از شادی و غم است اسمش را زیر لب زمزمه میکنم:

عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست….

زهرا قربانی

انتهای پیام/*

مطالب مرتبط

برنجستان