07:45 - 1401/05/11

اشعار شب چهارم محرم / اشعار روز چهارم محرم

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی اندیشه معاصر، اشعار شب چهارم محرم / اشعار روز چهارم محرم .اشعاری از شاعران برجسته آئینی ویژه روز چهارم محرم الحرام را در ادامه بخوانید. اندیشه برتر نوشت: اشعاری آیینی در وصف ویژگی و حالات حرّ بن یزید ریاحی آزاد...

اشعار شب چهارم محرم / اشعار روز چهارم محرم

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی اندیشه معاصر، اشعار شب چهارم محرم / اشعار روز چهارم محرم .اشعاری از شاعران برجسته آئینی ویژه روز چهارم محرم الحرام را در ادامه بخوانید.

اندیشه برتر نوشت: اشعاری آیینی در وصف ویژگی و حالات حرّ بن یزید ریاحی آزاد شده از زندان نفس را بخوانید.

غلامرضا سازگار

ای حر تو از این پیش‌تر بودی حسینی
حتـی تـو در صلب پدر بودی حسینی

دیشب دعـا کـردم کـه پیش ما بیایی
آخـر تـو نـه حـر یزیــدی حـر مـایی

برنج صدری هاشمی شرق گیلان ۵ کیلویی

پیش از ولادت مـا دلت را برده بودیم
بر تـو بشـارت از بهـشت آورده بودیم

در کوثر رحمت شنـاور گشتی‌ ای حر
زهرا دعایت کـرد تـا برگشتی‌ ای حر

ما بـر گنه‌کـاران در رحـمت گشودیم
روزی که تو با ما نبودی، بـا تـو بودیم

با دست عفو خود به پایت گل فشاندیم
تو دوستی، ما دشمـن خود را نراندیم

با ما شدی دیگر ز خود، خود را رها کن
خـون گلـویت را نثـار خـاک مـا کن

هرچند بـد کردی، خریدارت منم من
در این جهان و آن جهان یارت منم من

تو خار، نه! تو شاخـه یـاس من هستی
تو حـر عاصـی نه! تو عباس من هستی

تـو جـان‌نثـار عتـرت پیغمبــر هستی
در چشم مـن دیگـر علـیِِِِِِِِِِِّ اکبر هستی

امروز، دیگر مـا تـو هستیم و تـو مایی
تنهـا نـه در مایـی در آغـوش خدایی

گفتم: بـرو! مادر بگریــد در عــزایت
مـادر نه! من می‌گریم امـروز از برایت

وصف تـو را بایـد کنـار پیکـرت گفت
آری تو حری همچنان که مادرت گفت

محسن عرب خالقی

آرامشم ده تا که طوفان تو باشم
آیینه ام کن تا که حیران تو باشم

آزاده ام، امّا گرفتار تو هستم
خارم که خواهم در گلستان تو باشم

من سر به زیر و سر شکسته آمدم باز
تا سر بلند لطف و احسان تو باشم

دیشب حواسم را که جمع خویش کردم
دیدم فقط باید پریشان تو باشم

ایمان چشمانت مرا بیدار کرده
باید چه گویم تا مسلمان تو باشم؟

بر گیسوانم گرد پیری هست، امّا
من آمدم طفل دبستان تو باشم

دیروز کمتر از پشیزی بودم، امروز
با ارزشم، چون جنس دکان تو باشم

دیروز تحت امر شیطان بودم امروز
از لطف چشمت تحت فرمان تو باشم

دیروز یک گرگ بیابان گرد و بی عار
امروز می‌خواهم که اصلان تو باشم

هر چه شما فرمایی، امّا دوست دارم
تا در منای عشق، قربان تو باشم

شادم نمودی که قبولم کردی آقا
من آمدم تا بیت الاحزان تو باشم

خواهم که خاک پایتان باشم نه این که
چون خار در چشمان طفلان تو باشم

آقا اگر راضی نگردد زینب از من
دیگر چگونه بر سر خوان تو باشم

قاسم صرافان

سوار گمشده را از میان راه گرفتی
چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی

شبیه کشتی نوحی، نه! مهربان‌تر از اویی
که حرِّ بد شده را هم تو در پناه گرفتی

چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود
حسین فاطمه! می‌گفتم اشتباه گرفتی

من آمدم که تو را با سپاه و تیر بگیرم
مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی

بگو چرا نشوم آب که دست یخ زده‌ام را
دویدی و نرسیده به خیمه گاه گرفتی

چنان تبسّم گرمی نشانده‌ای به لبانت
که از دل نگرانم مجال آه گرفتی

رسید زخم سرم تا به دستمال سفیدت
تو شرم را هم از این صورت سیاه گرفتی

علی انسانی

اگر بر آستان خوانی مرا خاک درت گردم
و گر از در برانی خاک پای لشگرت کردم

به درگاهت غبار آسا نشستم بر نمی‌خیزم
و گر بفشانی ام، چون گَرد بر گِِرد سرت گردم

علی شیر خدا باب تو شیر خود به قاتل داد
تو‌ ای دلبندِ او مپسند نومید از درت گردم

دل و جانم ز تاب شرم هم، چون شمع می‌سوزد
بده پروانه تا پروانه وش خاکسترت گردم

ببین از کرده خود سر به زیرم سر بلندم کن
مرا رخصت بده تا پیش مرگ اکبرت گردم

اگر باشد به دستم اختیاری بعد سر دادن
سرم گیرم به دست و باز بر گرد سرت گردم

به صد تعظیم نام فاطمه آرم به لب یعنی
که خواهم رستگار از فیض نام مادرت گردم
مرتضی امیری اسفندقه

عاقبت جان تو در چشمه‌ی مهتاب افتاد
پیچشت داد خدا، در نفست تاب افتاد

نور در کاسه‌ی ظلمت زده‌ی چشمت ریخت
خواب از چشم تو‌ ای شیفته‌ی خواب افتاد

چشمه شد، زمزمه شد، نور شد و نیلوفر
آن دل مرده که یک چند به مرداب افتاد

کارت از پیله‌ی پوسیده به پرواز کشید
عکس پروانه برون از قفس قاب افتاد

عادتت بود که تکرار کنی بودن را
از سرت زشتی این عادت ناباب افتاد

ماه را بی مدد طشت تماشا کردی
چشمت از ابروی پیوسته به محراب افتاد

چه کشش بود در آن جلوه‌ی مجذوب مگر –
که به یک جذبه چنین جان تو جذّاب افتاد

شهد سرشار شهادت به تو ارزانی باد
آه از این مردن شیرین، دهنم آب افتاد

امشب از هُرم نفس‌های اهورایی تو
گرم در دفتر من این غزل ناب افتاد

اشعار شب چهارم محرم / اشعار روز چهارم محرم

اشعار شب چهارم محرم / اشعار روز چهارم محرم

استاد حاج غلامرضا سازگار

شعر حضرت حر(ع) -( خدایا قطره بودم متصل کردی به دریایم ) خدایا قطره بودم متصل کردی به دریایم
برون آورد دست رحمتت از دار دنیایم
من آن آواره ای بودم که کوی یار را جستم
و یا گمگشته ای بودم که مولا کرد پیدایم
به جای آنکه از درگاه لطف خود کند دورم
صدا کرد و پذیرفت و پناهم داد مولایم
بود بهر من از امروز نام حرّ برازنده
همانا افتخارم بس که دیگر حرّ زهرایم
سر و دست و تن و جانم هزاران بار قربانش
که مولا کرد زنجیر اسارت باز از پایم
سراپا غرق اشک خجلتم یارب نمی‌دانم
که چشم خود چگونه بر روی عباس بگشایم
یقین دارم یقین دارم که می‌بخشد مرا زینب
اگر بیند که دامن پر شده از خون سیمایم
دعا کن یابن زهرا تا ز تیر و نیزه و خنجر
به جای اکبرت از هم شود پاشیده اعضایم

بارونیه چشم ترم می بینی اشک و گریه مو

اینقده ناله می زنم تا بپذیری هدیه مو
فدای آهِ حسرتت
زینب فدای غربتت

فقط این و از خدا خواستم تو غم و شادی هات سهیم شم کاش
مگه من مُردم که اینجوری زانوی غم کردی بغل داداش

از غصه زار زارم
خورده گِرِه به کارم
منی که توی دنیا
کسی رو غیر تو ندارم

حسین غریب مادر
برادرم تاج سرم فدای غربت نگات
باشه سلامت سرتو قربونی آوردم برات
دوتا برادر دوتا شیر
دسته گُلامو بپذیر

ببین اوج التماسم رو هستی خواهر رو سفیدم کن
تو رو جان مادرم زهرا این دم آخر رو سفیدم کن

نزار که بی قرارشم
اسیر انتظارشم
نذر منو قبول کن
داداش نزار به غم دچارشم

حسین غریب مادر
از خیمه بیرون نمیام شرمندگی تو

حسن ثابت جو

غزل شهادت حضرت حرّ(ع) -(آزاد مردی از عرب سر در گریبان می رسد)

آزاد مردی از عرب سر در گریبان می رسد
نزد حسین فاطمه حرّ پشیمان می رسد
غمگین دل و خونین بصر، خسته ز هر جرم و خطا
با سوزِ حال و نغمه ی مولا حسین جان می رسد
او توبه می دارد طلب از لطف مولایش حسین
بهرِ شفاعت دم به دم با ذکرِ قرآن می رسد
پا در حریمِ عاشقی گم کرده حالِ سینه را
پژمرده و زخمی کنون از دردِ عصیان می رسد
یابد ز پور فاطمه انوارِ درسِ معرفت
با حزن و اندوه خودش، با چشم گریان می رسد
در پیش روی کودکان سرخ است روی او ز شرم
آزاده ی دست حسین با اشک چشمان می رسد
کشکول بر دست آمده در بارگاه شاه دین
هچون گدای عاشقی بر تخت سلطان می رسد
می آید از اهل حرم غم را رها سازد ولی
ناگه میان خیمه ها زینب پریش

  حسن ثابت جو

ای غریب کربلا پور زهرای بتول
آمدم سویت حسین توبه ام را کن قبول
حرّم و سر در گریبان آمدم
من پشیمانم پشیمان آمدم
الامان ای جان جانانم حسین(۴)

گویم از سوزِ دل و اشک و آهم یا حسین
می شود تا بگذری از گناهم یا حسین
جان به قربان تو هستم تا ابد
من به فرمان تو هستم تا ابد
الامان ای جان جانانم حسین(۴)

من ز زینب خواهرت خود خجالت می کشم
بهر بخشش سوی او دستِ حاجت می کشم
از سه ساله دخترت شرمنده ام
من خجل هستم ز او تا زنده ام
الامان ای جان جانانم حسین(۴)

از خطایم در گذر اذن میدانم بده
بهر قربانی شدن خطّ فرمانم بده
تا کنم جان را فدایت ای حسین
عمر خود ریزم به پایت ای حسین
الامان

حسن ثابت جو

… ارباب با وفام حسین
آقام حسین آقام حسین
شب شب توبه ست اومدم
خسته ی از گنام حسین(۲)

… بغض توی صدام حسین
منتظره نگام حسین
آقا بدی هام رو نبین
نوکر رو سیام حسین(۲)
***

… آقا پریشون اومده
با چشم گریون اومده
تو این شبِ محرمت

زار و پشیمون اومده(۲)
… شبیه مجنون اومده
بی سر و سامون اومده

یه هیئتیه سر به زیر
برات یه مهمون اومده(۲)

***
حرّ مگه تر کرب و بلا
راهت و سدّ نکرده بود

به حق کاروان تو
این همه بد نکرده بود

بر سر راه نشسته بود
آبِ روان رو بسته بود

امّا تو بخشیدی اون و
چون که دلش شکسته بود
***

محسن صرامی

نان بعضی زاهدان شهر آجر میشود

استکانی آب هم باشی کنار سفره اش
چشم بعضی کور این کم حکم آن کر میشود

معنی من انت را عالم نفهمیده چه بود
آنقدر میدانم اینجا سنگ هم در میشود

گر چه او از اولش هم در ادب همتا نداشت
با ادب برنام مادر،حضرت حر میشود

ما کجا و در مقام او نظر دادن کجا
از سخن هائی چنین ارباب دلخور میشود

پا به کفش حضرت اصحاب هر شخصی کند
باعث بی آبروئی و تمسخر میشود

سر به زیر آمد که تا محشر بماند سربلند
از خجالت محضر آقا نکرده سر بلند

دیر آمد،زود اما حاجت او شد روا
از در این خانه او هرگز نشد دیگر بلند

ای لشکر کفار، منم حر ولایت
با نور ولایت، شدم امروز هدایت

من یار حسینم، گرفتار حسینم
من یار حسینم، گرفتار حسینم

قربان حسین ابن علی بوده و هستم
بگرفت از اوّل، کرم فاطمه دستم

من یار حسینم، گرفتار حسینم
من یار حسینم، گرفتار حسینم

هر چند که شرمنده ز اولاد رسولم
والله قسم فاطمه! کرده است قبولم

من یار حسینم، گرفتار حسینم
من یار حسینم، گرفتار حسینم

لطف پسر فاطمه داده پر و بالم
هم توبه ‌پذیرفته و هم داده مدالم

من یار حسینم، گرفتار حسینم
من یار حسینم، گرفتار حسینم

داده پسر شیرخدا، اذن نبردم
تا دور سر حضرت عباس بگردم

من یار حسینم، گرفتار حسینم

    اشعار و مناسبتهای ویژه ماه های محرم و صفر |اشعار شهادت حضرت حر بن یزید ریاحی

حضرت حر ( نوحه چهارم ) به همراه فایل صوتی سبک-(یابن زهرا، من حر گنهکار توام) حضرت حر ( نوحه چهارم )
به همراه فایل صوتی سبک
یابن زهرا، من حر گنهکار توام
گر گنه‌کارم، یار وفادار توام

ابی عبدالله یا سیدی العفو
ابی عبدالله یا سیدی العفو

تا صف محشر از تو خجالت زده‌ام
مجرمم اما پیش کریم آمده‌ام

ابی عبدالله یا سیدی العفو
ابی عبدالله یا سیدی العفو

آنکه از آغاز راه تو را بسته منم
بر تو می‌گرید با دل بشکسته منم

ابی عبدالله یا سیدی العفو
ابی عبدالله یا سیدی العفو
چه کنم زینب اگر حلالم نکند؟
یا اگر عباس نظر به حالم نکند؟

ابی عبدالله یا سیدی العفو
ابی عبدالله یا سیدی العفو

یا که عفوم کن به خاطر اکبر خود
یا بگردانم دور علی اصغر خود

ابی عبدالله یا سیدی العفو
ابی عبدالله یا سی

شعر حضرت حر(ع) -( دید دارم از خجالت سر، به زیر ) *حاج علی انسانی

شعر حضرت حر(ع) -( دید دارم از خجالت سر، به زیر ) دید دارم از خجالت سر، به زیر
گفت ما را بین و سر بالا بگیر
دید از غم تنگ گشته سینه ام
پاک کرد از زنگ ها آیینه ام
من دگر «او» گشته و خود نیستم
آنکه همره با شما شد نیستم
حُر نبوده حُر، به لطفش حُر شده
بوده آب، آلوده اما، کُر شده
دور شد جانم ز تن های شما
کرد مِنهایم ز مَن های شما
دید از پا تا به سر عیب ام به عین
کرد، از پا تا به سر حُسنم حسین
هر که بر این آستان باشد سرش
عاقبت، بر خیر گردد آخرش
هر مُحِبّی را که او محبوب شد
گر بدی هم داشت آخر خوب شد
دل ز هَر دلداده می گیرد حسین
دست هر افتاده می گیرد حسین
مَستِ چشمش جام عالم پُر کند
دو جهان را یک نگاهش حر کند
جُرم را بخشیده می گیرد کریم
دیده را نادید

شعر حضرت حر(ع) -( ای ز همه خلق گنه کارتر ) *استاد حاج غلامرضا سازگار

شعر حضرت حر(ع) -( ای ز همه خلق گنه کارتر ) ای ز همه خلق گنه کارتر
کیست ز معبود تو غفارتر
عالم اگر شد همه کوه گناه
با کـرم اوست کم از پرِ کاه
پیش بیـا پیش بیـا پیشتر
نیست گناه تو ز حرّ بیشتر
حرّ در توبه به رویش بازگشت
کرد در آغوش خـدا بـازگشت
با همـه کـوه گنـه و کوه دین
گشت پناهنده به باب الحسین
رو به امامش که رهش داد برد
کـوهِ گنـه، کـاه شـد و باد برد
چشم خدا چشم بر او باز کرد
نـاز کشید از وی و رو بـاز کرد
کای همه گمگشته هدایت شدی
آمـدی و حـرّ ولایـت شـدی
سنگ بُدی، حال شدی دُرّ مـا
فـاطمه مـی‌گفت بیـا حُرّ ما
با همه جرم و گنه و جور تو
عفو خدا بـال زنـد دور تـو
آل عـلی نـاز تو را می‌خرند
خون تو را پیش خدا می‌برند
فخر کن ای روح رها از بد

نوحه برای حضرت حر (ع) -( عبد گنهکار توأم ببین گرفتار توأم ) * عابدین کاظمی

نوحه برای حضرت حر (ع) -( عبد گنهکار توأم ببین گرفتار توأم ) عبد گنهکار توأم ببین گرفتار توأم
ز درگهت شرمنده منم
حرّ پشیمان توأم حسین جان حسین جان حسین جان (۳)
یا سیدی یا مظلوم (۳)
دلم به شور و در نواست خیمه ی زینبت کجاست
تا که روم من به سوی او
من دل زینب تو را شکستم، شکستم، شکستم (۳)
یا سیدی یا مظلوم (۳)
ببین که با چه حالی ام ببین که دست خالی ام
تو معدن جود و کرمی
وای اگه از درت مرا برانی، واویلا واویلا (۳)
یا سیدی یا مظلوم (۳)

شاعر : عابدین کاظمی

زبانحال حضرت حر (ع) -( سوی تو رو آورده ام – من آبرو آورده ام ) * سید محسن حسینی

زبانحال حضرت حر (ع) -( سوی تو رو آورده ام – من آبرو آورده ام ) زبانحال حضرت حر (ع)
سوی تو رو آورده ام – من آبرو آورده ام
پناه عالم بی پناهم – عزیز زهرا کن نگاهم
مظلوم حسین مظلوم حسین جان
/./././
ای دلربا ای نازنین – حر پشیمان را ببین
از روی تو شرمنده ام من – سر را به زیر افکنده ام من
مظلوم حسین مظلوم حسین جان
/./././
تویی امیرم یا حسین – من سر به زیرم یاحسین
سر تا به پا اندوه و دردم – من آمدم دورت بگردم
مظلوم حسین مظلوم حسین جان
/./././
ای نور چشم فاطمه – دارم نوا و زمزمه
می بوسم از پا تا سر تو – دستم گرفته مادر تو
مظلوم حسین مظلوم حسین جان
/./././
دل در خروش و در نواست – خیمه زینبت کجاست
از او خجالت زده هستم – من دل زینب را شکستم
مظلوم حسین مظلوم حسین جا

تا که اسیر تو شدم حر شدم

از دل دشمن به سویت آمدم

آمدم و حلقه بر این در زدم

آمده ام تا که قبولم کنی

خاک ره آل رسولم کنی

حر پشیمان توام یاحسین یاحسین

دست به دامان توام یاحسین یاحسین

یک نگه افکن همه هستم بگیر

ای پسر فاطمه دستم بگیر

روز نخست من به تودل باختم

در دل من بودی و نشناختم

دست نیاز من و دامان تو یاحسین

کوه گناه من و غفران تو یاحسین

ناله ی العفو بود بر لبم یاحسین

تا صف محشر خجل از زینبم یاحسین

بی سر و سامان تو ام یاحسین یاحسین

دست به دامان تو ام یاحسین یاحسین

روی علی اکبر تو دیدنی است

دست علم دار تو بوسیدنی است

چه می شود کشته ی راهت شوم

 

شبیه سایه به دنبال شاه می آمد
ز شهر کوفه دمادم سپاه می آمد
حسین معنی آزادی است، این حر بود
که در محاصره ی اشک و آه می آمد
ارادتی که ز عمق دلش به زهرا داشت
عزیز فاطمه را در نگاه می آمد
بدون جذبه ی مولا به قهقرا می رفت
اسیر او شد و خواهی نخواه می آمد
ز خیل بی ادبان گر کسی به جایش بود
به طعن و زخم زبان و گناه می آمد
قرار بود بماند که احترام کند
وگرنه لحظه ی اول به راه می آمد

به نام فاطمه لب بسته از تفاخر شد
ز غیر حق که شد آزاد، تازه حر، حر شد

اگر قدم به قدم با حسین حرکت کرد
ز دور فاصله را با حرم رعایت کرد
علی اکبر اذان گفت گفت بسم الله
امام کل جهان نیت جماعت کرد
حسین رحمت خود را به دشمنان هم داد
ز اهل کوفه برای نماز دعوت کرد
دوید حر و کنار بریر قامت بست
به اقتدای امام بهشت نیت کرد
نماز چون که به پایان رسید حر برخواست
وداع کرد و به سمت سپاه رجعت کرد
ز دور دید که  آل علی سوار شدند
و او قدم به قدم با حسین حرکت کرد

به عبد رو سیه اثبات کرد حر شهید
به توبه می شود از نار هم به نور رسید

غلامرضا سازگار-حضرت حر علیه السلام

یوسف فاطمه من حر گنه کار توام

از دو عالم شده آزاد و گرفتار توام

تو به لطف و کرم خویش خریدار منی

من به جرم و گنه خویش خریدار توام

با چه رویی به تو رو آورم ای روی خدا

همه دانند که من باعث آزار توام

جان ناقابل من گشته کلافی به کفم

کمترین مشتری عشق به بازار توام

تا لب خشک تو دیدم جگرم سوخت حسین

من جگر سوخته آه شرر بار توام

دوش اگر عبد خطاکار تو بودم، العفو!

نگهم کن که دگر یار فداکار توام

پا به سرداری لشکر زدم و برگشتم

جان نثار ره عباس علمدار توام

دسته گل ساختم از اشک و نهادم روی چشم

تا صف حشر خجل از گل رخسار توام

چه برانی، چه بخوانی، در دیگر نزنم

چه کنم خارم و وابسته به گلزار توام

“میثم” از سوز جگر گوی که از سوز جگر

شرر شعر تو و دفتر اشعار توام

غلامرضا سازگار-حضرت حر علیه السلام

عزیز فاطمه! بر درگه عفوت سر آوردم

گناهی از تمام کوه ها سنگین تر آوردم

من آن حُرّم کز اول خویش را سد رهت کردم

تو را در این زمین بین هزاران لشگر آوردم

به جای دسته گل با دست خالی آمدم اما

دلی صد پاره تر از لاله های پرپر آوردم

نشد تا از فرات آب آورم از بهر اطفالت

ولی بر حنجر خشکیده ات چشم تر آوردم

غبارم کن، به بادم ده مرا، دور سرت گردان

فدایم کن که در میدان ایثارت سر آوردم

گرفته جان به کف در محضرت، فرزند دلبندم

قبولش کن که قربانی برای اصغر آوردم

سرشک خجلت از چشمم چو باران بر زمین ریزد

زبان عذرخواهی بر علیّ اکبر آوردم

همین ساعت که بر من یک نظر از لطف افکندی

به خود بالیدم و مانند فطرس پر برآوردم

بده اذنم که خم گردم، ببوسم دست عبّاست

که روی عجز بر آن یادگار حیدر آوردم

حضرت حر علیه السلام/رباعی

تو از اول حر نبودی ما تورا حر کرده ایم

قطره عشق تو را ما وصل بر کر کرده ایم

لطف زهرا شد شاملت تا آمدی

سینه ات را از ولای فاطمه پر کرده ایم

سید حسن حسینی-حضرت حر علیه السلام
گفت سیر نار و دوزخ می کنم

عارفانه طی برزخ می کنم

یک طرف پیغمبر و یک سو یزید

ادخلوها جفت با هل من مزید

پس دو دست خود ز غم بر سر گرفت

فطرتش هم تیر و قرآن بر گرفت

گفت ای دادار غفّارالذنوب

کاشف الاسرار و ستّار العیوب

گر دل خاصان تو بشکسته ام

باز دل بر عفو عامت بسته ام

و آنکه آمد تا به نزدیک خیام

گفت از حرّ مرشد دین را سلام

توبه کردم لیک توّابم تویی

عفو خواهم لیک وهّابم تویی

مهر تو فرعون را موسی کند

جذبه ات دجال را عیسی کند

گر بخوانی خیمه بر گردون زنم

ور برانی غوطه ها در خون زنم

شاه گفت اهلاً و سهلا مرحبا

ای دو کونت بنده ی بند قبا

گر تو ببریدی ره ظاهر ز ما

ما ره باطن نبردیم از شما

بحر کی در انتقام از قطره شد

مهر کی در انکسار از ذرّه شد

گر ز تو نسبت به ما سر زد خطا

آن خطا این جا بدل شد بر عطا

حر چو الطاف شه اندر خویش دید

عشق وا پس مانده را در پیش دید

گفت چون اوّل من آزردم تو را

اذن ده تا گردمت اوّل فدا

بود او را نیمه جانی کز امام

دید بر بالبن خود جانی تمام

زیر لب خندان سوی جنات رفت

از صفت بگسسته سوی ذات رفت

غلامرضا سازگار-حضرت حر علیه السلام

یوسف زهرا! ز شما پُر شدم

تا که اسیر تو شدم حُر شدم

از دل دشمن به سویت پر زدم

آمدم و حلقه براین در زدم

آمده ام تا که قبولم کنی

خاک ره آل رسولم کنی

حرّ پشیمان تو ام یا حسین

دست به دامان تو ام یا حسین

یک نگه افکن همه هستم بگیر

ای پسر فاطمه دستم بگیر

روز نخستین به تو دل باختم

در دل من بودی و نشناختم

دست نیاز من و دامان تو

کوه گناه من و غفران تو

ناله ی العفو بُوَد بر لبم

تا صف محشر خجل از زینبم

روی علی اکبر تو دیدنی است

دست علمدار تو بوسیدنی است

مهر تو کُلّ آبروی من است

هستی من خون گلوی من است

چه می شود کشته ی راهت شوم؟

خاک قدم های سپاهت شوم؟

حرّ ریاحی به درت آمده

فطرس بی بال و پرت آمده

با نگه خویش کمالم بده

وز کرم خود پر و بالم بده

بال من از تیغه ی شمشیرهاست

سینه ی تنگم سپر تیرهاست

مقتل خون، اوج کمال من است

تیر محبت پر و بال من است

بال بده، فطرس دیگر شوم

طوطی گهواره ی اصغر شوم

غلام رضا سازگار-حضرت حر علیه السلام

خدایا قطره بودم متصل کردی به دریایم
برون آورد دست رحمتت از دار دنیایم
من آن آواره ای بودم که کوی یار را جستم
و یا گمگشته ای بودم که مولا کرد پیدایم
به جای آنکه از درگاه لطف خود کند دورم
صدا کرد و پذیرفت و پناهم داد مولایم
بود بهر من از امروز نام حرّ برازنده
همانا افتخارم بس که دیگر حرّ زهرایم
سر و دست و تن و جانم هزاران بار قربانش
که مولا کرد زنجیر اسارت باز از پایم
سراپا غرق اشک خجلتم یارب نمی‌دانم
که چشم خود چگونه بر روی عباس بگشایم
یقین دارم یقین دارم که می‌بخشد مرا زینب
اگر بیند که دامن پر شده از خون سیمایم
دعا کن یابن زهرا تا ز تیر و نیزه و خنجر
به جای اکبرت از هم شود پاشیده اعضایم
به خود گفتم که شاید از کرم بخشی گناهم را
ندانستم که در نزد حبیبت می‌دهی جایم
نبسته باب توبه بر روی کس توبه کن «میثم»
مرا از باب توبه سوی خود آورد آقایم

محسن عرب خالقی-حضرت حر علیه السلام

آرامشم ده تا که طوفان تو باشم
آیینه ام کن تا که حیران تو باشم
آزاده ام اما گرفتار تو هستم
خارم که خواهم در گلستان تو باشم
من سر به زیر و سر شکسته امده ام
تا سر بلند لطف و احسان تو باشم
دیشب حواسم را که جمع خویش کردم
دیدم فقط باید پریشان تو باشم
ایمان چشمانت مرا بیدار کرده
باید چه گویم تا مسلمان تو باشم؟
بر گیسوانم گرد پیری هست ام
من آمدم طفل دبستان تو باشم
دیروز کمتر از پشیزی بودم، امروز
با ارزشم چون جنس دکان تو باشم
دیروز تحت امر شیطان بودم امروز
از لطف چشمت تحت فرمان تو باشم
دیروز یک گرگ بیابان گرد و بی عار
امروز می خواهم که اصلان تو باشم
هرچه شما فرمایی اما دوست دارم
تا در منای عشق قربان تو باشم
شادم نمودی که قبولم کردی آقا
من آمدم تا بیت الاحزان تو باشم
خواهم که خاک پایتان باشم نه اینکه
چون خار در چشمان طفلان تو باشم
آقا اگر راضی نگردد زینب از من
دیگر چگونه بر سر خوان تو باشم

نیر تبریزی-حضرت حر علیه السلام

دید چون مردان تضرع کردنش

کرد طوق بندگی در گردنش

گفت بازا که در توبه است باز

هین بگیر از عفو ما خط جواز

گر دو صد جرم عظیم آورده ای

غم مخور رو بر کریم آورده ای

گفت ای شاهان غلام درگهت

چون در اول من شدم خار رهت

هم مرا نَک پیش تاز جنگ کن

در قطار عشق پیش آهنگ کن

تاخت سوی رزمگه چون شیر مست

خط آزادی ز مولایش به دست

گه سواره گه پیاده جنگ کرد

عرصه را بر لشگر دون تنگ کرد

چون ز پا افتاد آن غرّنده شیر

با تضرع گفت شاها دست گیر

دست گیر ای دست خلّاق قدیر

ای تو بر آدم رسانده روح را

وی تو از طوفان رهانده نوح را

ای تو از یم کرده موسی را رها

کرده در دستش عصا را اژدها

ای مجیب دعوت یوسوف به یم

وی نجاتش داده از ظلمات غم

خواهم اینک جان سپردن در رهت

ماه نو دیدن جمال چون مهت

شه طبیبانه به بالین آمدش

دُر فشان از چشم خونین آمدش

چشم حق بین بر رخ او بر گشود

گفت کای فرمانده ملک وجود

هرگز این طالع نبودم در حساب

که نوازد ذره ای را آفتاب

پر زنان در دامن شه جان فشاند

مرد نامی مُرد نامش زنده ماند

حسن حسینی-حضرت حر علیه السلام

گفت سیر نار و دوزخ می کنم

عارفانه طی برزخ می کنم

یک طرف پیغمبر و یک سو یزید

ادخلوها  جفت با هل من مزید

پس دو دست خود ز غم بر سر گرفت

فطرتش هم تیر و قرآن بر گرفت

گفت ای دادار غفّارالذنوب

کاشف الاسرار و ستّار العیوب

گر دل خاصان تو بشکسته ام

باز دل بر عفو عامت بسته ام

و آنکه آمد تا به نزدیک خیام

گفت از حرّ مرشد دین را سلام

توبه کردم لیک توّابم تویی

عفو خواهم لیک وهّابم تویی

مهر تو فرعون را موسی کند

جذبه ات دجال را عیسی کند

گر بخوانی خیمه بر گردون زنم

ور برانی غوطه ها در خون زنم

شاه گفت اهلاً و سهلا مرحبا

ای دو کونت بنده ی بند قبا

گر تو ببریدی ره ظاهر ز ما

ما ره باطن نبردیم از شما

بحر کی در انتقام از قطره شد

مهر کی در انکسار از ذرّه شد

گر ز تو نسبت به ما سر زد خطا

آن خطا این جا بدل شد بر عطا

حر چو الطاف شه اندر خویش دید

عشق وا پس مانده را در پیش دید

گفت چون اوّل من آزردم تو را

اذن ده تا گردمت اوّل فدا

بود او را نیمه جانی کز امام

دید بر بالبن خود جانی تمام

زیر لب خندان سوی جنات رفت

از صفت بگسسته سوی ذات رفت

ولی الله کلامی-حضرت حر علیه السلام

ناپاک قطره‌ام که پی آب کُر روم

شرمنده از گناه، به دنبال حُر روم

آموختم ز حر که به دربار اهل بیت

با دست خالی آیم و با دست پُر روم

علی انسانی-حضرت حر علیه السلام-مرثیه

دید دارم از خجالت سر، به زیر
گفت ما را بین و سر بالا بگیر
دید از غم تنگ گشته سینه ام
پاک کرد از زنگ ها آیینه ام
من دگر «او» گشته و خود نیستم
آنکه همره با شما شد نیستم
حُر نبوده حُر، به لطفش حُر شده
بوده آب، آلوده اما، کُر شده
دور شد جانم ز تن های شما
کرد مِنهایم ز مَن های شما
دید از پا تا به سر عیب ام به عین
کرد، از پا تا به سر حُسنم حسین
هر که بر این آستان باشد سرش
عاقبت، بر خیر گردد آخرش
هر مُحِبّی را که او محبوب شد
گر بدی هم داشت آخر خوب شد
دل ز هَر دلداده می گیرد حسین
دست هر افتاده می گیرد حسین
مَستِ چشمش جام عالم پُر کند
دو جهان را یک نگاهش حر کند
جُرم را بخشیده می گیرد کریم
دیده را نادیده می گیرد کریم

مجتبی حاذق-حضرت حر علیه السلام

یا غربت لشکرم نجاتت داده

یا گریه ی خواهرم نجاتت داده…؟!

با آن همه کاری که تو کردی بی شک
حب تو به مادرم نجاتت داده

غلام رضا سازگار-حضرت حر علیه السلام
(از زبان حر خطاب به امام حسین علیه السلام)

ای رهبــر احـرار! مــن حـر شمـایم

هــرچنـد بــا بیگانـه بـودم، آشنـایم

تو در کرم چون جد خود پیغمبر استی

تو در بـه روی دشمن خود هم نبستی

شـرمنــده از اولاد زهـــرای بتـــولم

مـردودم امــا می‌کنــد لطفـت قبولم

روزی که چون خاری به راهت سبز گشتم

گویـی دوبـاره بـا نگـاهت سبز گشتم

هـم سوختی از برق حسنت حاصلم را

هـم بـا نگاه خشم خـود بردی دلم را

بـاغ وجــودم را حسیـن‌آبـاد کـردی

یکـدم اسیــرم کـردی و آزاد کـردی

آن روز دیــدم مظهــر عفــو خــدایی

چشمت به من می‌گفت: حر! تو حر مایی!

زنجیــر ذلـت را ز اعضــایـم گشـودی

افسـوس! ای مـولا ندانستـم کـه بودی

دیگـر وجـودم غــرق در نـور خـدا بود

در بین دشمن هـم دلم پیش شمـا بود

یـا یـک نگـاه خشـم، هستم را گـرفتی

آنجـا نفهمیـدم کــه دستــم را گرفتی

اکنون که چشم خویش را وا کردم امروز

خـود را در آغـوش تو پیـدا کردم امروز

غلام رضا سازگار-حضرت حر علیه السلام

من آن حرم که حریّت عطا کرده است مولایم

مخوانیدم دگـر حــرّ یزیـدی، حــر زهرایم

اگرچـه ذره‌ام، در دامـن پـرمهـر خورشیدم

اگرچـه قطـره بودم، وصـلِ دریا کرد دریایم

اگر دامـان مهـرش را نگیـرم، اوفتـد دستم

گر از کویش گذارم پای، بیرون، بشکند پایم

اگر عباس گوید دست و سر، سازم به قربانش

وگـر اکبــر پسنـدد، کشتـۀ آن قد و بالایم

ز چشمم اشک خجلت بود جاری، بخت را نازم

که هم بخشید، هـم اذن شهادت داد مولایم

تمنایم فقط ایـن است از ریحـانۀ زهرا

که با خون جبینم آبرو بخشد بـه سیمـایم

صـدای گریـۀ اصغـر ز قحـط آب، آبـم کرد

لـب خشکیدۀ عبـاس، آتـش زد بـه اعضایم

چه بی‌رحمید اهل کوفه! من با چشم خود دیدم

ترک خورده است از هرم عطش لب‌های آقایم

تماشایی‌ست لبخندم اگر بـا چشم خود بینم

کـه مولایـم کنـد بـا پیکـر خـونین تماشایم

بسوزانید و خاکستـر کنیـد از پـای تـا فرقم

من آن پروانه‌ای هستم کز آتش نیست پروایم

ز خجلت خواست تا از تن شود روحم برون «میثم!»

حسین‌بـن‌علـی بـا یـک تبسـم کـرد احیایم

:: موضوعات مرتبط: حربن یزید ریاحی
نویسنده : عبدالزهرا تاریخ : یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱

.:نظر دهید :.

سید محسن حسینی-حضرت حر علیه السلام-نوحه

می ریزد اشک خجلتم به صحرا

کن یک نگاهم ای عزیززهرا

از روی تو شرمنده ام       من سربه زیرا فکنده ا م

مظلوم حسین جان ـ مظلوم حسین جان
**********
سرتابه پادردم توئی طبیبم

من را ببین ای دلبرغریبم

حال پریشان دیدنی است    حر پشیمان دیدنی است

مظلوم حسین جان ـ مظلوم حسین جان
**********
برحلقه گیسوی توا سیرم

من تا ابد پیش توسربزیرم

ای گل کم از خارتوا م      عبدگنهکار توا م

مظلوم حسین جان ـ مظلوم حسین جان
**********
این آرزویم با شد ای امیرم

دور تو من بگردم وبمیرم

گرمی توبر آهم بده     درکوی خودراهم بده

مظلوم حسین جان ـ مظلوم حسین جان
**********
من آمدم ازتو توان بگیرم

از خیمه زینب نشان بگیرم

ای دلبرم خون شددلم   ازروی زینب خجلم

مظلوم حسین جان ـ مظلوم حسین جان

غلام رضا سازگار-حضرت حر علیه السلام

ای علی و فاطمه را نور عین
چشم الهی نگهم کن حسین
حـرّ گـرفتار ز راه آمـده
در پی یـک نیم نگاه آمده
نار بُدم نور صدا زد مـرا
چشم تو از دور صدا زد مرا
ای دل من بسته به زنجیر تو
حـرّ شده سینهْ سپـر تیر تو
تـا کـرمِ فاطمه دستم گرفت
عشق ز راه آمد و هستم گرفت
دوش مرا زد شرر از سینه جوش
العطشِ طفل تو آمد به گوش
چشم که بر آب روان دوختم
سوختم و سوختم و سوختم
جان و تنم در تب و در تاب شد
چون دل دریا جگرم آب شد
ای پسـر فـاطمه تـا زنده‌ام
زار و سرافکنده و شرمنده‌ام
کآمـده‌ام از دل دریـای آب
آب نیـاورده بـرای ربـاب
حال کـه از لطـف پذیرفتی‌ام
رتبه به من دادی و حرّ گفتی‌ام
از کـرمِ خـویش مـدالم بده
رخصت میـدانِ وصـالم بده
حکم فنـا ده کـه بقایم کنی
در قدم خویش فـدایم کنی
اذن بـده تـا کـه دمِ رفتنم
پا بگـذاری روی زخم تنم
گر تو دم مرگ کنی یاد من
مرگ بـوَد لحظه میلاد من

موضوعات مرتبط: حربن یزید ریاحی
نویسنده : عبدالزهرا

غلام رضا سازگار-حضرت حر علیه السلام

گناهی از تمام کوه ها سنگین تر آوردم

عزیز فاطمه! بر درگه عفوت سر آوردم

‏ من آن حرم کز اول خویش را سد رهت کردم

تو را در این زمین بین هزاران لشکر آوردم

به جای دسته گل با دست خالی آمدم اما

‏دلی صد پاره تر از لاله های پرپر آوردم

‏ نشد تا از فرات آب آورم از بهر اطفالت

ولی بر خنجر خشکیده ات چشم تر آوردم

غبارم کن، به بادم ده مرا، دور سرت گردان

‏فدایم کن که در میدان ایثارت سر آوردم

‏ سرشک خجلت از چشمم چو باران بر زمین ریزد

زبان عذر خواهی بر علی اکبر آوردم

همین ساعت که بر من یک نظر از لطف افکندی

‏به خود بالدیم و مانند فطرس پر برآوردم

بده اذنم که خم گردم، ببوسم دست عباست

‏که روی عجز بر آن یادگار حیدر آوردم

چه غم گر جرم من ازکوه سنگین تر بود میثم

که سر بر آستان عترت پیغمبر آوردم

موضوعات مرتبط: حربن یزید ریاحی
نویسنده : عبدالزهرا تاریخ

علیرضا قزوه-حضرت حر علیه السلام

سد کرده ای از کینه چرا راه مرا حر؟!

از جان من امروز چه می خواهی یا حر؟!

هر بار کسی آمد و پیکی ز بلا داشت

این بار چه آورده ای از معرکه، ها؟! حر!

در دست تو شمشیر نمی بینم انگار

بی اسب و سلاح آمده ای جانب ما، حر!

سردار نباید که فرود آید از اسب

افتاده مگر کار تو امروز به ما، حر!

من تشنه ترم از همه حتّی ز خورشید

تو سرخ شده چهره ات از شرم چرا، حر!

دنبال که ای؟ ما همه آنیم که بودیم

شاداب نمی بینم امروز تو را، حر!

تو آب شدی، آب وجودش همه دریاست

جاری شدی و روی به ما کردی تا حر!

دیر آمده ای، امّا شیر آمدی ای مرد

دیر آمده ای، زود بیا، زود بیا، حر!

موضوعات مرتبط: حربن یزید ریاحی
ادامه ی شعر
نویسنده : عبدالزهرا

ولی الله کلامی-حضرت حر علیه السلام

ناپاک قطره‌ام که پی آب کُر روم

شرمنده از گناه، به دنبال حُر روم

آموختم ز حر که به دربار اهل بیت

با دست خالی آیم و با دست پُر روم

موضوعات مرتبط: حربن یزید ریاحی
نویسنده : عبدالزهرا

علی انسانی-حضرت حر علیه السلام

اگر بر آستان خوانی مرا، خاک درت گردم

و گر از در برانی، خاک پای لشگرت گردم

به دامانت غبار آسا نشستم، بر نمی خیزم

و گر بفشانی ام، خیزم ولی گرد سرت گردم

علی، شیر خدا باب تو شیر خود به قاتل داد

تویی دلبند او، مپسند بی فیض از درت گردم

دل و جانم، ز تاب شرم، هم چون شمع می سوزد

بده پروانه، تا پروانه سان خاکسترت گردم

به دربارت اگر باری دهی بارم، زهی عزت

ولی خود با چه رویی رو به رو با خواهرت گردم

ببین از کرده ی خود سر به پیشم، سر بلندم کن

مرا رخصت بده تا پیش مرگ اکبرت گردم

اگر باشد به دستم اختیاری، بعد سر دادن

سرم گیرم به دست و باز بر گرد سرت گردم

وضو گیرم ز آب کوثر و نامش به لب آرم

که شاید رستگار از فیض نام مادرت گردم

اگر بر جان فشانی نیستم قابل اجازت بخش

به خیمه مهد جنبان علی اصغرت گردم

موضوعات مرتبط: حربن یزید ریاحی
نویسنده : عبدالزهرا

قاسم صرافان-حربن یزید ریاحی

سوارِ گمشده را از میان راه گرفتی

چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی

شبیه کشتی نوحی، نه! مهربان تر از اویی

که حرِّ بد شده را هم تو در پناه گرفتی

چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود

حسین فاطمه! می‌گفتم اشتباه گرفتی

من آمدم که تو را با سپاه و تیر بگیرم

مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی

بگو چرا نشوم آب که دست یخ‌زده‌ام را

دویدی و نرسیده به خیمه‌گاه گرفتی

چنان تبسم گرمی نشانده‌ای به لبانت

که از دل نگرانم مجال آه گرفتی

رسید زخم سرم تا به دستمال سفیدت

تو شرم را هم از این صورت سیاه گرفتی

 

شعر روضه طفلان حضرت زینب

نور چشمم فدای طفلانت

جان زینب همیشه قربانت

زندگی من و تب و تابم

دست من خالی است دریابم

اشعار شهادت طفلان حضرت زینب(علیهم السلام)

نور چشمم فدای طفلانت

جان زینب همیشه قربانت

زندگی من و تب و تابم

دست من خالی است دریابم

حیف شد بیش از این توانم نیست

حاصلی جز دو نوجوانم نیست

تو که دریای رحمتی آقا

تحفه ام را عنایتی آقا

این دو فرزند نازنین،هدیه

من و شرمندگی از این هدیه

این دو گرچه تعلقات منند

حاصل عمر من حیات منند

تو ولی زندگی و جان منی

من زمینم تو آسمان منی

دوست دارم به راه تو بروند

پیش مرگ سپاه تو بروند

لحظه لحظه اگر سترگ شدند

این دو با عشق تو بزرگ شدند

من نبینم غریب خواهی شد

لحظه ای بی حبیب خواهی شد

فکر این دو نشسته بر آهم

فکر غیر از تو را نمی خواهم

بعد از این خستگی نباید داشت

جز تو وابستگی نباید داشت

ای که آهنگ التماس منی

بعد از این تو فقط حواس منی

می شوم بی سپر فدای سرت

مادری خون جگر فدای سرت

سر تو نازنین سلامت باد

سر این دو پسر فدای سرت

اشک هایم فقط به خاطر توست

این همه چشم تر فدای سرت

سر طفلم اگر شود فردا

روی نی جلوه گر فدای سرت

تن اینها اگر ز هم پاشید

آه من را کسی نخواهد دید

نوه ی مرتضی همان بهتر

که نبیند اسیری مادر

شاعر:
حسن کردی

اشعار شهادت طفلان حضرت زینب(علیهم السلام)

یُرَی تَفیضُ عَیْنُنا مِنَ الدَّمْ

لِشِدَّهِ اْشْتیاقِنَا الشَّهادَهْ

یَرْجُو زَمانَنَا الحسینُ مِنَّا

زَینَبَ تَحْفَظُوا کَرأسٍ عَیْنَا

امروز دزد قافله زیاد است

شمر و سنان و حرمله زیاد است

از شیعه بی اندازه کینه دارند

مهر ابوسفیان به سینه دارند

هم خلق شان هم خوی شان یهودی ست

امیدشان بر حاکم سعودی ست

حق و حقیقت را شهید کردند

وهابیت را روسپید کردند

میلی به غیر زور و زر ندارند

در جنگ رو در رو جگر ندارند

شیعه ولی سرباز کم ندارد

تاب تماشای ستم ندارد

ای وای اگر که حوصله سر آید

اذن جهاد از سوی رهبر آید

با “یاعلی” محشر می آفرینیم

فتحی چنان خیبر می آفرینیم

شامات خط قرمز موالی ست

غصب حرم کردن که خوش خیالی ست

تا شام دارد لشگر عجم را

دشمن نبیند سایه ی حرم را

دلواپسی بهر حرم نداریم

سیدعلی داریم غم نداریم

گرچه حرم امروزه در امان است

هر فصل شیعه فصل امتحان است

ماییم حر کربلای زینب

سرباز بی چون و چرای زینب

با یک نگاهش عاقبت به خیریم

باشد رضای حق رضای زینب

مثل تمامی مدافعانش

سر میدهیم آخر برای زینب

عون و محمد های ما فدای

یک تار موی بچه های زینب

دل می تپد با هر فراز روضه

با من بیا تا پیشواز روضه

دور از نگاه مضطر عقیله

هر دو جوان از محضر عقیله

با شور و با شوق زیاد رفتند

اذن جهاد آقا که داد رفتند

با میل خود با افتخار رفتند

مثل دو کوه استوار رفتند

بی واهمه از تیر و تیغ و نیزه

در معرکه با اقتدار رفتند

هر دو یل زینب به سوی میدان

نوبت به نوبت به شکار رفتند

با هر رجز از نیت اش خبر داد

وقتی محمد با گلایه سر داد

” نَشکوا اِلی اللهِ مِنَ العُدوانِ

قِتالِ قَوم فِی الرَّدی عیانِ

قَدتَرَکوا مَعالِمَ القُرآنِ

وَ مُحکَمُ التَّنزیلِ وَ البیانِ “

از ابن ملجم کربلا که پر شد

از قنفذ و مغیره ها که پر شد

در چنگ اشرار حسود افتاد

از خستگی شمشیر و خود افتاد

این سوی میدان از فرس محمد

با صورت گشته کبود افتاد

آن سوی میدان بلا برادر

با ضربه ی سخت عمود افتاد

با ضربت شمشیر و نیزه ها نه

داغ برادر دید و زود افتاد

گرچه عصای دست مادرش بود

اما شکست …اما چه سود افتاد

نه یک نفر ده ها نفر رسیدند

اولاد زینب را به خون کشیدند

ذکر زنان خیمه “وای زینب”

قامت کمان خیمه …وای زینب

در خیمه از غم یکّه بر زمین خورد

هر شیشه ی عمرش که بر زمین خورد

هم با امام خویش هم قسم شد

هم مادر مدافع حرم شد

شاعر:
علیرضا خاکساری

اشعار شهادت طفلان حضرت زینب(علیهم السلام)

به یا قدوس به یارب به زینب

عبادت میکند هرلب به زینب

خدا را دیده ام امشب به زینب

بدهکار است این مذهب به زینب

دوعالم تکیه دارد بر عصایش

میوفتم شصت و نه دفعه به پایش

وقار آمد به پابوس وقارش

علی حظ میکند از اقتدارش

خدا بوده فقط آموزگارش

برون زد از دهانش ذولفقارش

نگو یک زن بگو یک مرد آموز

شده زینب ولی زهراست امروز

نخی از چادرش نور است زینب

ولی الله مستور است زینب

ز فهم این و آن دور است زینب

میان خیمه در طور است زینب

چه بهتر از حرم لشگر بسازند

برادرها به این خواهر بنازند

همه رفتند تنها مانده حالا

و دردش بی مداوا مانده حالا

ز زنهای حرم جا مانده حالا

به یادش حرف زهرا مانده حالا

تمام دشت پیچیده خبرها

رسیده نوبت رزم پسرها

عزیزم  یار آوردم برایت

گل بی خار آوردم برایت

علاج کار آوردم برایت

دوتا سردار آوردم برایت

نگو نه! تا به شب رو میزنم من

به پیش پات زانو میزنم من

نزن تکیه به نیزه خواهرت هست

سر ناقابلم نذر سرت هست

تنی لاغر فدای پیکرت هست

ببین پشت سرت را لشگرت هست

بده شمشیر را دستم بگیرم

رجز خوان باشم اینجا دم بگیرم

به میدان میروند این دو برایت

زمین خوردند اگر اصلا فدایت

نبینم بغض مانده در صدایت

نبینم لرز افتاده به پایت

نبینم شرمت از چشمان زینب

فدای تار مویت جان زینب

چه بهتر جان دهند اینها به پیکار

نبینند ازدحام جمع اشرار

همان وقتی که میبینند انظار

همان وقتی که می آیم به بازار

نبینند احترامم را شکستند

مرا در پیش مردم دست بستند

شاعر:
سید پوریا هاشمی

اشعار شهادت طفلان حضرت زینب(علیهم السلام)

گرفت شانه به دست و کشید بر سرشان

گلاب زد به سرِ گیسوی معطرشان

لباس رزم ولی نه کفن به تن پوشاند

حنا کشید به دستانِ شیرپرورشان

چقدر خوش قد و بالا چقدر حیدری‌اند

قسم به شیرِ حلالی که داد مادرشان

گرفته‌اند زِ عباس درسِ مَردی را

نداشت تاب تحمل کسی برابرشان

تمام دار و نداری که دارد اینانند

رسید لحظه‌ی تلخِ وداعِ آخرشان

نبود آب که ریزد به پُشتشان اما

دو بوسه‌ای زد و قرآن گرفت بر سرشان

حضور پیرِ خرابات یادتان نرود

قسم به مادر سادات یادتان نرود

نشسته‌ام که بگریم دو یاس پرپر را

چنان چگونه چه گویم جواب خواهر را

چگونه این دو بدن را به شانه‌ام گیرم

دو پَر شکسته دو زخمی‌ترین دو بی سر را

به شانه‌های خمیده نمی‌توانم بُرد

به خاک می‌کشم و می‌برَم دو اکبر را

به رنگِ خون شدم از بس کشیدم از تنشان

چقدر نیزه شکسته چقدر خنجر را

شکستن پَر و بالِ کبوتران دیدم

ندیده‌ام غمِ پَر کندن کبوتر را

شکسته است غرورم برابر زینب

خدا کند که بگیرند چشم مادر را

خدا کند که نمیرد اگر به نِی بیند

سرِ دو کودکِ خود با سرِ برادر را

خدا کند که پس از ما کسی نسوزاند

نخی زِ چادر او یا نخی زِ معجر را

به نیزه‌ای که نظر می‌کنید بر سرِ او

دعا کنید نیاُفتید در برابرِ او

شاعر:
حسن لطفی

برای عضویت در کانال اندیشه معاصر کلیک کنید.

انتهای پیام/*

مطالب مرتبط

برنجستان